
|
|
||
|
امام جواد علیه السلام در یک سخن زیبایی می فرماید:
کیف یضیّع من الله کافله؟وکیف ینجو من الله طالبه؟من انقطع الی غیر الله وکّله الله الیه٬من عمل علی غیر علم <ما>أفسد اکثر ممّا یصلح. چگونه ضایع میشود٬کسی که خداوند کفیل اوست؟ وچگونه نجات پیدا می کند کسی که خداوند در جست و جو و تعقیب اوست!هر کس به غیر خدا دل ببندد٬خداوند او را به آن واگذارد. هر کس بدون دانش کاری را انجام دهد٬خرابکاری او از اصلاحش بیشتر می شود. بحارالانوار۷۸/۳۶۴ح۵ شهادت حضرت جوادالائمه علیه السلام را به حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف تسلیت عرض می کنیم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:58 توسط غلام قنبر مولا علی علیه السلام
|
||
|
|
||
|
قنبر خوشحال بود. از شادی عرق گرمیروی صورتش نشسته بود. آسمان سراسر آبیبود و دلش چون خورشید میدرخشید. قنبرنمیتوانستخوشحالیاش را پنهان کند.چون با امامعلیه السلام همگام شده بود. هردو بهبازار میرفتند. او پشتسرامام راه میرفت.آن روز قرار بود امام برایش لباسی نو بخرد.قنبر خود را در لباسی نو تجسم کرد. لباسیکه بوی عطر میداد. با خودش گفت: «حتماامام لباس خوبی برایم انتخاب میکند. منهم باید سعی کنم غلام خوبی باشم.»
او به خود میبالید. او دوستان خود را میدیدکه از کارشان ناراضی بودند. یکی از غلامهاهمیشه از دست اربابش کتک میخورد. دیگریباید حرف تند اربابش را تحمل میکرد; اما قنبراین گونه نبود. او از این که غلام شخص مهربانیمثل حضرت علیعلیه السلام است، خوشحال بود. باخودش گفت: «خدا را شکر که همیشه با این مردبزرگ و مهربان هستم، مردی که مهربانیوعطوفتش زبانزد همه مردمان است.» بعد بهامام نگاه کرد که با متانت راه میرفت. قدمهایش را تندتر کرد تا به امام برسد; اما سعیکرد فاصلهاش را حفظ کند تا مبادا از او جلو بزند. هردو وارد بازار شدند. صدای مردم کههرکسی برای کاری آمده بود، بازار را پر کرده بود.صدای آهن و کورههای آتش از کارگاهشمشیرسازی به گوش میرسید. پیرمردیگوشهای بساط پهن کرده بود و خرمامیفروخت; اما نای دادزدن نداشت. نگاهملتمسش به مردم بود تا از او خرما بخرند. بهمغازهای رسیدند. در آنجا پارچههای رنگارنگ و قباهای مختلف خود نمایی میکرد. اماملحظهای ایستاد. به داخل مغازه نگاه کرد. غلامهم ایستاد و نگاهش به قباهای زیبای مغازه بود.منتظر بود تا امام وارد مغازه شود. اما امام سرشرا برگرداند و بازهم راه افتاد. غلام تعجب کرد کهچرا امام به آن مغازه نرفت؟ با خودش گفت:«مگر قرار نبود امام برایم لباسی نو بخرد؟» اماچیزی نگفت و دنبال امام به راه افتاد. صاحب آنمغازه برای امام آشنا بود. به همین خاطر امامتصمیم رفتبه مغازهای برود که فروشندهاشنا آشنا باشد. چند مغازه بعد، یک لباس فروشیبود. مردجوانی در مغازه نشسته بود و بهمردمانی که از کنار مغازه رد میشدند، نگاهمیکرد. امام با قنبر وارد مغازه شدند. فروشندهاز جایش بلند شد و با خوشحالی گفت:«بفرمایید!» او خوشحال بود از این که پدرش مغازه رابه او سپرده بود. غلام به قباها و دستار وپارچههای رنگارنگ نگاه میکرد. امانمیتوانستخودش انتخاب کند. دوستداشت امام برایش انتخاب کند. به همینخاطر سکوت کرد تا... امام علیعلیه السلام از مردجوان خواست کهدودست لباس برایش بیاورد. مرد جوان بهامام و غلام نگاه کرد و بعد دو لباس متفاوتآورد. امام دستی به لباس زد وقیمتش راپرسید. مردجوان روی یکی ازلباسها دست گذاشت و گفت:«این لباس، سه درهم است.»بعد دستش را از لباس اولیبرداشت و روی لباس دومیگذاشت و گفت: «این یکی همدو درهم است.» امام بیآن که چانه بزند و ازاو تخفیف بخواهد، پنج درهمرا پرداخت. مردجوانخوشحال پولها را گرفت ولباسها را تاکرد و به غلام داد. غلام خوشحال بود. باخودش گفت: «عجبلباسهای زیبایی! حتما آندو درهمی برای من است وسه درهمی برای امامم. عیبیندارد. اصلا این لباس هم برایم زیادی است.» از بازار که بیرون آمدند، امام فرمود: «اینلباس سه درهمی برای تو و این دو درهمیبرای من.» غلام یکه خورد. با دستپاچگی گفت: «نه!نه! شما امام این امت هستید. بهتر استپیراهن سه درهمی را شما بپوشید.» بعد عرقپیشانیاش را که از روی شرم سرازیر بود، بادستارش پاک کرد و گفت: «اصلا خوب نیستکه این پیراهن را من بپوشم.» امام قبول نکرد. غلام تعجب کرد. خواستدوباره حرفش را تکرار کند و پیراهن سهدرهمی را قبول نکند که امامعلیه السلام فرمود:«درعوض تو جوانی. باید لباس خوبی بپوشی.من که پیرم. پیرتر از آن که لباس گرانبپوشم.» امام لباس ارزان را برای خودبرداشت. غمی غریب در دل قنبر نشست.غلام به چهره امام نگاه کرد که پیر و شکسته بود. اما دلش جوان و سرحال بود. آهی کشیدو گفت: «نه سرورم! من قبول نمیکنم.» امام به یاد حرف پیامبرصلی الله علیه وآله افتاد و بهغلام گفت: من از پیامبرصلی الله علیه وآله شنیدم کهفرمود: «به غلامانتان از آن غذایی که میخورید،بخورانید و از آن لباسی که میپوشید، به آنهابپوشانید.» بعد آهی کشید و صورتش غرقمهربانی شد و فرمود: «من که از خدا خجالتمیکشم پیراهن نو بپوشم و ارزان را توبپوشی.» صد شکر که مداح شه مردانم منبع: مناقب، ج 1، ص 266 رونوشت:http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?id=38517 هستم غلام قنبرو از عالمی سرم شادم که خاک پای غلامان حیدرم یا علی مدد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:15 توسط غلام قنبر مولا علی علیه السلام
|
|
||